پريروز، پنجشنبه 23 اسفندماه، سالگرد تولدم بود!
طبق معمول بيست و شيش سال پيش هيچكس يادش نبود جز يه نفر!
كي؟! خوب معلومه ديگه! عمو روزگار! عمو روزگار طبق معمول هديه روز تولدم رو برام فرستاد!
اون روز رو من به خودم استراحت دادم، سر كار نرفتم، موبايلم رو كه ديشبش شارژش تموم شده بود رو شارژ نكردم، و تا لنگ ظهر روز آخر بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت زدم!
ولي اينها باعث نميشد كه عمو روزگار من رو يادش بره!
سر ظهر با بدني كوفته از خستگي بار يك سال اضافه رو شونههام پاشدم. موبايلو زدم تو شارژ و يك ربع بعدش كه روشنش كردم ...
عمو روزگار كه انگار خعلي دلش به حالم سوخته بود، بجاي همه باسم هديه فرستاد!
اساماس اول:
سببي ساز هوا تازه شود! آقاي ايكس نامزد مجلس8 كد تهران11ج246!
اساماس دوم:
لطفا جهت پرداخت قسط شونصدم جهت تكميل پروژه پيشخريدتون، سه مليون بيريزيد به اين شماره حساب!
اساماس سوم:
لطفا مطالبي كه به ايميلتون ارسال شده رو حداكثر تا پايان ديشب بريزيد رو وبسايت فلان كانديد مجلس! درغير اينصورت اين وبسايت بدرد ما نميخورد (پول شما ماليده است!!)
اساماس يكي بعد از سوم:
دكتر بادامچي! يار صديق و شجاع امام و رهبري!! نامزد جبهه متحد اصولي!!!
اساماس دوم بعد از اون سوميه:
معلم: 5+5 ميشه چندتا؟ شاگرد: 11تا، معلم: احمق دستاتو از تو شلوارت در بيار؛
اساماس سوم بعد از اونيكي سوم:
it seem's that u don't like to be my friend... I won't insist any more...!
اساماس شونصدم:
دفتري؟ نه اينجا كه نيستي! پس كودوم گوري هستي؟!
اساماس شونصد و يكم:
(يه چيزي تو مايههايه) ديگه به من زنگ نزن بي احساس! قهر قهر تا روز قيامت!
اساماس شونصد و دوم:
يكي داشت يكي نداشت دريايي بود كه آب نداشت روزي ماهيگيري با توري كه اصلا گره نداشت رفت به (همينجوري ادامه داده تا شونصدتا اساماس ديگه، بعدش...) اين داستان سر و ته نداشت اما ارزش سر كار گزاشتنو داشت! كار ما چي شد برادر؟!!! منتظريما! اجرت با مولا بجنب!!!
اساماس شونصد و سوم:
مشترك گرامي اگه نياي پولو بريزي به حساب شمارتو قطع ميكنيم آشغال عوضي! (نقل به مضمون! آخه اين يكي رو درجا پاكش كردم ديگه الان ندارمش كه مستند بنويسم باستون!)
اساماس شونصد و اندي:
ببخشيد اساماس ميزنم! ولي موبايلتون خاموش بود! خواستم بگم لطفا روشنش كنيد!!!
بعد از مدتي خاموشش كردم و رفتم تا بقيه آخرين روز بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت بزنم و فردا با شادابي و انرژي هستهايه هرچه تمام تر برم تا با شركت در شور و حماسه ملي و كوبيدن مشت محكم بر دهان يكي ديگر از جوانب عالم اولين روز بيست و هفتمين سال زندگيمون رو شروع كنم!

طبق معمول بيست و شيش سال پيش هيچكس يادش نبود جز يه نفر!
كي؟! خوب معلومه ديگه! عمو روزگار! عمو روزگار طبق معمول هديه روز تولدم رو برام فرستاد!
اون روز رو من به خودم استراحت دادم، سر كار نرفتم، موبايلم رو كه ديشبش شارژش تموم شده بود رو شارژ نكردم، و تا لنگ ظهر روز آخر بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت زدم!
ولي اينها باعث نميشد كه عمو روزگار من رو يادش بره!
سر ظهر با بدني كوفته از خستگي بار يك سال اضافه رو شونههام پاشدم. موبايلو زدم تو شارژ و يك ربع بعدش كه روشنش كردم ...
عمو روزگار كه انگار خعلي دلش به حالم سوخته بود، بجاي همه باسم هديه فرستاد!
اساماس اول:
سببي ساز هوا تازه شود! آقاي ايكس نامزد مجلس8 كد تهران11ج246!
اساماس دوم:
لطفا جهت پرداخت قسط شونصدم جهت تكميل پروژه پيشخريدتون، سه مليون بيريزيد به اين شماره حساب!
اساماس سوم:
لطفا مطالبي كه به ايميلتون ارسال شده رو حداكثر تا پايان ديشب بريزيد رو وبسايت فلان كانديد مجلس! درغير اينصورت اين وبسايت بدرد ما نميخورد (پول شما ماليده است!!)
اساماس يكي بعد از سوم:
دكتر بادامچي! يار صديق و شجاع امام و رهبري!! نامزد جبهه متحد اصولي!!!
اساماس دوم بعد از اون سوميه:
معلم: 5+5 ميشه چندتا؟ شاگرد: 11تا، معلم: احمق دستاتو از تو شلوارت در بيار؛
اساماس سوم بعد از اونيكي سوم:
it seem's that u don't like to be my friend... I won't insist any more...!
اساماس شونصدم:
دفتري؟ نه اينجا كه نيستي! پس كودوم گوري هستي؟!
اساماس شونصد و يكم:
(يه چيزي تو مايههايه) ديگه به من زنگ نزن بي احساس! قهر قهر تا روز قيامت!
اساماس شونصد و دوم:
يكي داشت يكي نداشت دريايي بود كه آب نداشت روزي ماهيگيري با توري كه اصلا گره نداشت رفت به (همينجوري ادامه داده تا شونصدتا اساماس ديگه، بعدش...) اين داستان سر و ته نداشت اما ارزش سر كار گزاشتنو داشت! كار ما چي شد برادر؟!!! منتظريما! اجرت با مولا بجنب!!!
اساماس شونصد و سوم:
مشترك گرامي اگه نياي پولو بريزي به حساب شمارتو قطع ميكنيم آشغال عوضي! (نقل به مضمون! آخه اين يكي رو درجا پاكش كردم ديگه الان ندارمش كه مستند بنويسم باستون!)
اساماس شونصد و اندي:
ببخشيد اساماس ميزنم! ولي موبايلتون خاموش بود! خواستم بگم لطفا روشنش كنيد!!!
بعد از مدتي خاموشش كردم و رفتم تا بقيه آخرين روز بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت بزنم و فردا با شادابي و انرژي هستهايه هرچه تمام تر برم تا با شركت در شور و حماسه ملي و كوبيدن مشت محكم بر دهان يكي ديگر از جوانب عالم اولين روز بيست و هفتمين سال زندگيمون رو شروع كنم!

بعله! اينم از اين! توي روز تولدم از لحاظ كاري تقريبا يخرده همچين بدبخت شدم رفت! بعلاوه بعد از مدتها تنهايي دوستي رو كه تازه يه روز بود باش آشنا شده بودم از دست دادم! بعلاوه از لحاظ مالي فاصلم تا خط فقر شد صد و يك وجب (كه البته با صد وجب خيلي توفير داره! غلط كرده هركي گفته چه يك وجب چه صد وجب!)، بعلاوه چندتا جوك و اساماس بيتربيتيم بود كه ديگه ننوشتم! تازه دم غروبم مامانم بيدارم كرد كه پاشو لندهور! چقدر ميخوابي! پاشو بيا خونهتكوني كن!!!
اي خداااااااااااااا!
اي خداااااااااااااا!


