تو این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ!
لعنت به چراغ سبز!
پ ن :
تو نمیدونی عزیزم! حال روزگار ما رو! ... تو نمیدونی!
تو این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ!
لعنت به چراغ سبز!
پ ن :
تو نمیدونی عزیزم! حال روزگار ما رو! ... تو نمیدونی!
( قبل از هر چیز، شفافسازی کنم! من طرفدار هیچکدام از طرفین ماجرای اخیر پس از 22 خرداد نیستم؛ رایم را فاش نمیکنم ولی به کسی که حدس میزنید رای ندادم. در مورد تقلب نیز، حدس میزنم تقلب چشمگیری در انتخابات روی نداده و آقای احمدینژاد با کمی بالا پایین، رئیس جمهور منتخب مردم ایرانه حالا چه خوشم بیاد چه نه! این از این! )
حال قبل از شروع، مقدمه ای لازم است که هم فال و هم تماشاست! معلومات عمومیتان نیز حالش خوب میشود، مقدمه را با رنگ زمینه خاکستری مشخص کردم:این
مقدمه راجه به یک سرگرمی قدیمیست که بر حسب اتفاق ایران نخستین مهد آغاز و
گسترش آن بوده و تا چندی پیش گمان میرفت بدلیل خشونت نهفته در آن و نازک
دلی مردمانِ امروز، به فراموشی سپرده شده باشد تا امروز!
نام این سرگرمی مهیج، "جنگِ خروسها"
است و دارای سابقه ای شش هزار ساله در ایران میباشد؛ این سرگرمی بوسیله
نژادی از خروس (که بنام "لاری" در ایران معروف است) براه انداخته میشود و از
طریق کاروانهای تجاری از ایران کهن به آسیای صغیر و یونان گسترش و سپس با
حملات نادر به هندوستان، چین و ژاپن رسید، پس از استعمار هند به انگلیس و
اروپای شمالی راه یافت و تبدیل به کنسول روز دنیا شد! خروس لاری اصیل ترین
نژاد برای استفاده در این سرگرمیست اما نژادهای دیگری از خروس جنگی نیز
هستند که توسط انسان و با ترکیب هدفمند نژادهای مختلف بوجود آمده اند
مانند نژادی بنام "کوشومو" که در جهان هواداران بسیار دارد؛ اخلاقیات
خروس جنگی لاری با خروسهای معمولی تفاوت دارد. او علاقه چندانی به حرمسرا
ندارد و معمولا به یک مرغ کفایت میکند. آن شیفتگی و شوروشر عصبی خروسها
در او وجود ندارد. روحیهاش بیشتر شبیه جانیان بالفطره است، خونسرد و کمی
خنگ و کندذهن به نظر میآید. حرکاتش زمخت و ناشیانه است و گویی چندان با
دنیای اطراف خود در ارتباط نیست. آن شکوه و جبروت خروسهای معمولی را هم
ندارد. پرهایش کم و عاری از زیبایی و درخشش است و حتی گاه قسمتهایی از
بدنش لخت است. قامتش کشیده و راست و بدنش عضلانی و سنگین است. لاری به
هنگام جنگیدن هم چندان دربند رجزخوانیهای معمول خروسها نیست و علاقهای
به کارهای نمایشی ندارد، تلاشاش خیلی ساده تنها معطوف به یک چیز
است، کندن تکههای گوشت از تاج و گلو و چشمهای حریف و فروکردن سیخک هایش
در شکم طرف مقابل!
هرچند ممکن است اطلاعات عمومیتان تا اینجا هم خوشحال شده باشند ولی مقدمه من تمام نشده، لطفا ادامه آن را نیز بخوانید:
اما قسمت مهم، یعنی چگونگی اصل سرگرمیِ "خروس بازی":
خروس
بازی یکی از تفریحات و سرگرمی های نا پسند می باشد که به یک کاسبی برای
اکثر خروسبازها تبدیل شده بوده. یعنی خروس جنگجوی خود را با خروس لاری
دیگری به میدان جنگ میفرستند. در این میدان صاحبان دو خروس شرط بندی می
کنند . و خروسی که در نبرد از پا در بیاید بازنده محسوب می شود . عده ای
هم که از نزدیک جنگ را تماشا میکنند بر روی یکی از دو خروس مبلغی شرط بندی
می کنند... این بازی احمقانه که انسان برای تفریح یابه دست اوردن پول به
راه می اندازد. یک قربانی خواهد داشت زیرا این خروس ها تا اخرین نفس به
جنگیدن ادامه میدهند و به قصد کشت یکدگر را می زنند و کمتر دیده شده که
یکی از دو خروس کوتاه بیاید و پا به فرار بگذارد. جنگها، اگر توسط صاحبان
خروس متوقف نشوند معمولا با مرگ یکی از طرفین به پایان میرسند.
خوب مقدمه من تمام شد، اما اصل ماجرا چیست؟!
اصل ماجرا:
(لازم میدانم مجدادا ذکر کنم، من طرفدار هیچکدام از طرفین نیستم، به جناب موسوی رای نداده ام (همچنین به احمدی)و معتقد به لزوم رعایت کامل قانون از سوی همگان بوده همچنین گمان نمیکنم تقلب "فاحش"ی در انتخابات اخیر روی داده باشد)
اما آنچه مرا بواقع "ناچار" از نگاشتن مطلبی پس از مدتها، آن هم در بخش مزخرفی مانند قرمه سبزی کرد، رفتار عجیبی بود که از سوی یکی از طرفین این دعوا یعنی آقای حکومت حاکمه، دولت سر زد؛ رفتاری که قادر به هضم آن نیستم و مانند خروس دائم به مغزم نوک میزند!
اما در ماجرای اخیر آنچه روی داد باعث شگفتی من بود! چطور؟!
فکر میکنم اگر "گوسفند" باشم، 100مین پست وبلاگم با مثلا 67مینش برام فرقی نداشته باشه چون این تفاوت خارج از شالوده دهگانی ذهن انسان، بیمعناست؛
اگر برای صدمین پست این وبلاگ منتظر چیز ویژه ای بودید یا حداقل فکر میکنید بهتر بود چیز ویژه ای میبود نشون میده شما گوسفند نیستید، انسانید؛ ولی خوب شوربختانه یا خوشبختانه، این موضوع برای من فرقی نداره؛
اشتباه نکنید! این نشون نمیده که من گوسفندم! بلکه فقط انسان بودنم رو زیر سوال میبره؛ امیدوارم این همونقدر که برای من با معناست برای شما هم باشه،
--------------------------------------------------------------------------------------
یکی از ویژگیهای کشور ما، ایران عزیز، اینه که یک استایل خاص از زندگی داره که مخصوصه خودشه و مخصوص آدمهایی که انجا زندگی میکنند؛ منظورم اینه که بیشتر آدمهایی که بهشون میگیم ایرانی دارای یک یا چند ویژگی مشترکند، ویژگیهایی که بهشون تزریق، تحمیل و یا ارائه شده و اونها هم تا گوشت و استخون میزبانش شدند، برای تمام عمر؛
این شاید چیز بدی نباشه، یا شایدم چیز خوبی باشه! حداقل تا اینجاش بد بنظر نمیرسه! بالاخره صاحب سبک بودن خودش کلی خوبیت داره؛
چیزی که منو اذیت میکنه یکی از این ویژگیهاست نه مساله وجود ویژگیها!
اون ویژگی چیزیه که باعث میشه بیشتر ما در مقابل کسانی که "جور" دیگه ای فکر میکنند، حرف میزنند، راه میرن، کار میکنن یا زندگی میگذرونن بایستیم حتی اگر در مسیر ما نباشند، احساس مسئولیتی که باعث میشه ما خودمون رو در مقابل "دیگران"ی که جور "دیگر"ی فکر میکنند "مسئول" بدونیم! تا اونها رو هم شبیه خودمون کنیم یا کمینه نگذاریم براحتی "هر کاری که دلشون خواست" بکنن!
...
زمانی که نبودم، زمانی که نیستم، زمانی که خبری ازم نیست، یا هست یا هرچی، سرگرم لمس تجربه های جدیدم، گاهی اونقدر جدید، عجیب و رویاگون که مثل خوابی میمونه که بعد ازون هرگز بیداری نیست؛ گاهی فکر میکنم شاید من بارها، باهرا و بارها پشت سر هم خوابیدم، و باز خوابیدم، بارها توی یک خواب به خواب دیگری رفتم و رویای جدیدی دیدیم و هیچوقت بیاد نیاوردم تا بیدار شم قبل اونکه دوباره بخوابم!
میبینی که برای یکی مثل من دیگه امید به بیداری مثل خواب پنبه دانه ست تو ذهن یک شتر خیالباف!
- باز سرگرم تجربه های جدیدم هرچند سخته گوسفند سرشو بندازه پایین و بره بیرون از گله بزرگ به هوای "تجربه جدید"! _و باسه همینه که گله باید متحد و یکشکل باشه چون لازمه وجود گله همینه_ ولی سفیدبرفی یادش رفته که اون سختیها هم بخشی از تجربه های جدیدن! باز سرگرم تجربه ها جدیدم!
چونکه هیشکی نمیدونه من دقیقا کی بدنیا اومده بودم یا شاید یادش نباشه یا یادش بره یا اینکه شاید ما هنوز به دنیا نیامدیم و توهم زدیم کلا از اولش خود ما برای خودمان یک عدد کیک تیتاپ که از قبلن مونده بودش را خریدیم قبلا و امروز خوردیم که میشود کیک تولدمان، البته شمع هم داشت که بچه های کوچه لطف می کردند و روشن میکردن و میکوبیدن به دیوار و صدا میداد :|
کادو هم به خود ما این را میدهیم که امروز را جشن ملی (و بلکه جهانی) اعلام میکنیم و بنابر اینکه گفتیم بر تمام مسلمانان جهان در هر نقطه از آنجا که باشند یا بخواهند باشند یا اینکه نباشن کلا واجب میشود که بعد از دو رکعت نماز آیات که نثار ارواح طیبه ما میکنند (البته میتوانند نکنند ولی مستحب مبتنی بر واجب آن است که بکنند ولی با احتیاط) به شادمانی و حرکات موزون بپردازند، بقیه هم که کلن میپردازند و کماکان بپردازند تا بعد ببینیم چه میشود و چه تقدیر میکنیم برای کاینات عالم، نقطه.
ضمنا همانطور که احتمالا خودتان متوجه شده بودید امروز را تعطیل کردیم تا ملت مسلمان به افتخار ما حال کنند، خواهش میکنم، نقطه.
D:
پینوشت: این پست را هم از بستیکه جشن تولدما باحال و پررنگ است از سر بیکاری زدیم تا دوباره هم ملت حال کنند، همممم! حالا همه باهم تولد تولد تولدم مبارک، نقطه، اون تهیا، یالا بگو آخ آخ آخ بگو، دستا بالا، زنجیر زنا بیان این جلو حلقه بزنن، آقا از سمت راست حرکت کنین، چراغارم خاموش کنین، نقطه.

برنامه زمانبندي جشنواره انيميشن تهران درحاليكه جشنواره چهار روز ديگه به اتمام ميرسه در نوع خودش جالبه!!
و برگزاري يك جشنواره بدون برنامه زمانبندي يعني {بوووووق}! (البته منظور بوق نبودها، درواقع قسمت مورد نظر سانسور شد! ملتفتي كه! البته حرف بدي نزدم! نميدونم چرا سانسور شد! فقط گفتم {بووووق}! O_o )
البته اين علامت معروف "كارگران در حال كارند!" در چند صفحه ديگر وبگاه جشنواره نيز به چشم ميخورد (از جمله مسابقه بينالملل!) ولي حتي تصور ديدنش در صفحه مربوط به زمانبندي، مو به تن آدم سيخ ميكند، قدرت خداست! ضمنا نكته جالب در اين مورد اينه كه تمام موارد مورد نظر به يك صفحه لينك شدن (و نه به صفحات جداگانه با محتواي يكسان كه همون علامت مضحك باشد!) و اين ميتونه نشوندهنده اين باشه كه اصولا از ابتدا قرار نبوده چنين صفحاتي بكار بيفتن و همونطور كه در تصوير نيز مشاهده ميكنيد هيچ كارگر مشغول كاري ديده نميشود!
با تمام اين احوال، وجود اون دكمه پيشرفته و مخصوص و ويژه و باحال و قربونش برم الهيه "پخش زنده جشنواره" بسيار خندهدار بنظر ميرسه!
البته پشت اين دكمه هم كارگران زحمتكش مشغول هستند!
كلا زكي!
بهر حال آغاز بكار "ششمين" جشنواره انيميشن ايران رو به امت شهيدپرور و مردم غيور و غيره ايران اسلامي تبريك ميگيم، شايد يك سري بزنيم اونجا ببينيم چه خبره! اگه كس ديگهاي هم مياد هماهنگ كنيد ببينيم هم ديگرو! ;)
فيلا!
پن:
راه انداختن آقا! همين امروز كه رفتم جشنواره از همونجا چك كرديم ديديم راه انداختن بخش زمانبنديشونو، بازم خوبه بالاخره، واقعا جشنواره انيميشن بدون برنامه زمانبنديه پخش مثل شلواره بدونه كشه! (البته نع! شلواره بدون كمربند! بله!)
پ ن 2:
آقا پینوشت یکو بیخیال شین! برنامه زمانبندی سایت فقط همون دیروز اونم نصفه نیمه کار کرد دیگه هم آپدیت نشد! بعلاوه امروز (12.12.78) جو امنیتی عجیبی در جشنواره حکم فرما بود! گله به گله یک سری آدمهای خاکستری که دستهاشون توی آورکتشون بود همه جا بودن و بعضی مواقع دیده میشد که با آفتابه (هیچ شوخی در کار نیست! دقیقا با آفتابه!) از تجمعات بچه ها میخواستن که متفرق شن!! حالا چراشو نفهمیدیم! (راستکی نفهمیدما!) تازه برای عبور از یک راهروی پنجاه متری باید 4بار کارت نشون میدادی! یعنی بطور متوسط هر 12متری یک بار (به نیت 12 معصوم!!؟!) و این با وجودی بود که کل هم اجمعین (برخلاف دیروز که خیلی شلوغ بود) 70نفر هم نیومده بودن هرچند دیگه وقتی همه داشتن میرفتن یکسریها اومدن تا با بقیه برگردن! و یک کم باز شلوغ شد! ولی خیلی سوت و کور بود امروز؛
امروز فرصت شد یک چند ساعت کار هم دیدم در بخش بین الملل، هوووممم! باید بگم بیشتر بیشتر کارها واقعا مزخرف بود! نمیدونم چرا سطح کیفیه کارهای ورودی امسال انقدره انقدر پایینه، مسلما یا کاری نفرستادن و یا اینکه فرستادن و کارهاشون رد شده!!! که البته این یکی بعیده (ولی خوب غیر ممکن نیست در سرزمین ما!) در مجموع از دیدن "بیشتر" کارهایی که دیدم پشیمون شدم و درست وقتی که دیگه داشتم تصمیم میگرفتم از سالن برم بیرون صحنه آغازین آشنای فیلم "داستان عشق در توالت" رو دیدم! من این فیلم رو بطور کامل ندیده بودم و این واقعا خوشحالم کرد که شد رو پرده ببینمش! واقعا فوق العاده بود و به تمام اون وقت تلف کنی می ارزید بعد از دیدن کار از سالن اومدم بیرون یک چایی گرفتم شیرینش کردم و هورتی خوردمش ولی البته داغ بود و کم کم خوردمش!
آها فیلمی که چند سال پیش (هممم! شاید 5-6 سال!) باز هم تو کانون (شاید تو جشنواره قبل، نه قبلیش!) از حمید بهرامی دیده بودم و اصلا نفهمیدم سر و تهش چی بود و کاملا متعجب شدم که چنین کاری به جشنواره راه پیدا کرده و متعجبتر که آقای بهرامی چنین "چیزی" رو به جشنواره فرستاده امسال هم دیدم ولی بشکل "تمام شده"ش رو!!! کار اینبار بسیار زیبا بود و جزء معدود کارهای با ارزشی که میشد دید ولی چیزی که برای من جالبه حمایت بیدریغ چنین جشنواره هایی از "برخی" هنرمندان هست بشکلی که حتی کارهای نیمه کاره در طول سالهای مختلف به جشنواره راه پیدا کنه ولی کارهای فوقالعاده کیفی به بهانه کیفیت پایین رد بشن!!! ولی خوب یک ایرانیه "خوب" یک ایرانیه که به این چیزها عادت داره!
خبرها و اتفاقات دیگه ای هم افتاد و حداقلکندش باسه من یکی که پربار بود این جشنواره! بهدنا میگم!
آها راستی این "ویژه" معجزه پیش از آغاز یک چیز مسخره مزحکی بود که نگو! اصلا حرفشم نمیزنم! ولش کن! فقط اینها باسه خودشون در عوالمی هستندها!
وضعیت سالن "آسمان" هم که در نوع خودش تماشایی بود! یک چیزی تو مایه های بلیطفروشی بازیهای دسته چندم لیگ!
من هنوز سر حرفم هستم آقاجان! زکی!

روم به دیوار،، بلانسبت، بلا نسبت، ولنتاینتون مبارک باشه!
تولت تولت تولدت مبارک ... بیا کیکارو ...! کیک؟! کدوم کیک؟!

میم شکموی از خدا بیخبر!